آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

تغذیه مهد

صبح ها من برای آیلایی میوه و آب می گذارم که موقع برگشت از مهد کودک بخوره ، چند روز پیش بابایی می گفت که دیده بود آیلا به سراغ کیسه فریزر رفته بابایی با خودش فکر کرده بود شاید می خواد بازی کنه ، وقتی وسایل خانمی رو چک می کرد دیده بود تو کیسه فریزر یک مشت کشمش ، پرسیده بود آیلا تو گذاشتی ، گفته بود بله برا مهد گذشتم . آخ قربونت بشم که اونقدر بزرگ شدی که برا خودت تغذیه می گذاری ...
22 مرداد 1392

سی و چهار ماهگی

18 مرداد 92 گل یاس مامان دقیقا 2 سال و 10 ماهه شدی . وقتی به قد و بالات نگاه می کنم ، وقتی راه میری، می دوی ، بلبل زبونی می  کنی، بازی می کنی و حتی زمانی که جیغ می کشی ، لجبازی می کنی همه و همه من رو به یاد روزهای اول بعد از تولدت می بره  وقتی که با خودم می گفتم این فرشته کوچیک من چقدر ضعیف و ناتوان هست و بارها و بارها به خود آیلایی هم گفتم که چقدر کوچولو بودی و تو هم با شوق و تعجب به حرفهام گوش می کنی و همچنان به شیطنتهات ادامه می دی و گاهی سوالاتی هم می پرسی. حالا چقدر بزرگ تر و توانمند تر و... شدی همه اینها به خاطر الطاف الهی هست. پس ما هم خدایمان را به خاطر تمام نعمتهایش سپاس گذ...
19 مرداد 1392

گردش آخر هفته

روز جمعه ٤/٥/٩٢ به پیشنهاد هفته قبل ماماما خانمی رو به شاهگلی بردیم تا کمی دوچرخه سواری و توپ بازی بکنه حسابی شاد و سرحال بود تازه میوه و لقمه اش و رو هم با اشتهای کامل خورد . تو راه برگشت می گم آیلایی برگردیم خونه بریم دوش بگیریم می گه نه من اول غذا بخورم بعد دوش می گیرم اما درست چند دقیقه بعد به خواب سنگین فرو رفت تا عصر ساعت ٥   حسابی تبنله حاضر نیست خودش به تنهایی پدال بزنه سرش رو پایین می انداخت که عکس نگیرم انجا به بهانه صدای پرنده ها سرش رو گرم کردیم تا عکس بگیرم عاشق رو سکو ها رفتن و پریدن هست (مثل اکثر بچه ها ) ...
13 مرداد 1392

شیطونک زبل

یک روز که بابایی به دنبال خانمی به مهد رفته بود گویا آیلایی  لالا کرده بود و همانطور به بغل بابایی داده بودند که یک دفعه خانمی بیدار شده بود اول سراغ داروهاشو گرفته بود که کجا هست، بعد گفته بود کتم تو مهد مونده که بابایی گفته بود نه  بغلم هست. تا تو ماشین نشسته بود داد زده بود موند موند بابایی پرسیده بود چی مونده ، گفته بود جورابها ، بابایی یک نگاه کرده بود دیده بود بله یک جفت جوراب ناآشنا تو پاهای خانمی . پرسیده بود مال کیه ؟ گفته بود مال علی هست و بابایی به مهد برگردونده بود . خونه که اومدند ماجرا رو بابایی به من گفت هرچی از آیلا می پرسیدیم که کی جوراب رو به تو داده چیزی نگفت تا اینکه آخر شب باز پرسیدم برگشت گفت جوراب علی ...
9 مرداد 1392
1